گاهنبار
یادداشتهای پراکنده ی من
پست قبل ابتدا با فونت ریز نمایش داده شد .از این بابت از دوستانی که قادر نبودند آن فونت را بخوانند معذرت می خواهم. .... و برای روشن شدن برخی اذهان که تازه به جمع وبلاگ نویسان پیوسته اند باید بگویم که هر نوشته دارای نویسنده ای است که باید اسم نویسنده در بالا یا پایین مطلب قید شود . این امانتداری ما را در ثبت مطالب می رساند . چرا که از نظر اخلاقی غیر از این درست نیست .اکثر وبلاگ نویسان بوِیژه که کسانی که به صورتی جدی به نوشتن می پردازند در وبلاگ خود قید کرده اند که : نقل این مطالب تنها با اجازه ی نویسنده ممکن است .بنابراین اسم نویسنده ی هر مطلب برای درج ان هیچ گاه نباید فراموش شود و یا نادیده گرفته شود . البته این مهم غیر از ان است که مثلا مطلبی شعری یا داستانی که از ان نویسنده ی معروفی است و هر کس به راحتی با یک جستجو در کتاب یا اینترنت می تواند به آن دست یابد بدون ذکر منبع قید گردد . چرا که شاعری مثلا مثل احمد شاملو آنقدر شناخته شده است که هر کس می تواند شعرهای او را در صفحه ی خود قرار دهد و ما هم میتوانیم یکی از ان هزاران باشیم . ......... همه ی این توضیح به خاطر عدم دریافت درست نحوه ی ارجاع دادن اینترنتی است که برای بعضی ناروشن است . اشکهای یکی از بچه ها وقتی مرا محرم رازهای زندگیش دانست به این نکته واقفترم کرد که چگونه باید باشم ......و آیا مرزی در قلب آدمها برای دوست داشتن هست ؟ ... به نظرم می توان بی دریغ دوست داشت . همیشه رسیدنها غایت آنچه که باید باشد نیست ... باید باز هم رفت و رفت . خستگی را حس می کنم علیرغم رگه هایی از شادی ممتدی که در تنم می دود...بوی بهار نارنجها شیراز را خیال انگیز و دلربا کرده .این بهار نارنجهای زیبا و نازنین و این لطافت باد و قطره های فواره های آب که بالای تپه های دانشگاه صورتم را نوازش میکند با نگاه مهربان استاد خستگی هایم را برای دقایقی می روبد وسبک ای را را حس میکنم ... این مطلب زیبا را دوست عزیزم خانوم نوبخت در وبلاگ خود گذاشته اند بخوانید ودرلذتی عمیق شریک شوید : یکی از مهمترین رازهای زندگیِ من، زنبودن و چگونه زنبودنم است. ای کاش میتوانستم به تمامِ زنهایی که خود را با دیگران مقایسه میکنند و خود را زشت یا زیبا مییابند میگفتم که زیبا بودن هر انسانی به طرزِ تفکرِ او و معیارهای شخصیِ او بستگی دارد نه به ذهن و دیدِ دیگران... زیبایی برای من مجموعهایست از فرهنگ، معیارهای شخصی، حافظهی عینی، تلقین، بارِ عاطفی و در آخرین مرحله و کمترین اهمیت، تناسب و چگونگیِ فرمها... از نظرِ من زیبایی، زیباییِ درون، همراه با تعادل و هماهنگیِ فرمهای برونی ست ... و از اینرو، مرا با زیباییشناسیِ مدوّن کاری نیست ... از خاطراتِ ایران درّودی – در فاصلهی دو نقطه ... – نشرِ نی از تو پُرم و شعری دیگر از او : استرالیا استرالیا در تو زاده نشدم و ردّ دست پدرم بر درختانت نیست اما تو وطن منی و امنی چون آغوش دور مادرم. صبح ابری است .ابرها کنار می روند و روز آفتابی می شود . دو مقاله را به سرانجام می رسانم اما هنوز هم ولعی در من هست تا بهتر بنویسمشان .از عشق میخوانم .روزهاست . و البته به مرگ هم میاندیشم .سعمی میکنم ازاین اندیشه کمتر بنویسم .....عشق ...... این مقوله ی انسانی که به نوعی کمال را تصویر می کند . عشقهای حقیقی و مجازی . رسیدن و نرسیدن ها . و نایاب و کمیاب بودن عشقهای اصیل و خالص . مستحیل شدن در وجود معشوق . وحدت وجود . عرفان . فرهنگ عرفانی . جوهره ی زندگی موتور محرک زندگی این بن مایه ی ازلی و ابدی. عشق در فرهنگ و ادب ایران .و یکتایی مرد عاشق در نظر زن .نوعی امنیت خاطر و دل .... که باشد درخور هر زن یکی مرد / ولی زشت آید از زن شو طلب کرد. خویشتنداری زنانه و واقف بودن به ارزش زنانگی خود یکی از مهمترین وجوه فرهنگی است که در آثار مختلف طنین انداز است . ........ خوشحالم از خواندن از این فرهنگ و بازتر شدن دریچه های فکرم .از نوشته های قدیمی که مربوط به مطالعاتم در دوران لیسانس است و راجع به ادبیات فرانسه جمع کرده ام برای بچه ها گزینش می کنم . خواندن تاریخ بدون در نظر داشتن ادبیات چیزی نه چیزهایی کم دارد . روح زمانه را . ارزشها و نگاه زمانه را . قصد دارم از بالزاک برای بچه ها بگویم .فرانسه ی قرن نوزده را با بالزاک می شود فهمید ... و برای کلاس دیگری در نظر می گیرم موقع استراحت چند دقیقه ای شان از کتاب آخرین انار دنیا بختیار علی بخوانم . از عشقهایی انسانی . و گاه فکر میکنی همه چیز مطابق خواسته ی تو پیش می رود . :) فقط باید عاشق بود . صبر کرد و تلاش کرد . می دانم که این موهای بهم ریخته به صبحی از روزهای بهار نمی آید ... تنها چشمهای این دخترک است که به بهار می آید . چشمهایی که ملتمسانه می خواهند از پشت شیشه به آسمان و تکه ابرها و پرنده ها خیره شوند ... سرشارم از حس پرنده ای که از لب ایوان می پرد . از بوی این بهاری که با سرما عجین شده . از روزهای رفته و نیامده . از حس خوب بودن و شدن .از حس نشستن کنار دریایی آرام و دیدن وسعتها.خیالها .آدمها و کودکیها و خواستنها ... سرشارم از حس پوشیدن پیرهنی گلدار و از بوی سبزه های طاقچه .و سرشار از تجاربی تازه . و دستهایی پر از حس داشتن و نداشتن........ و سرشارتر از همیشه با شعری از کتاب رسم کردن دستهای تو از شمس لنگرودی عزیز : سرشارم / از شعرهای نچیده / روزهای نیامده / اتوبوس هایی مملو آدمیانی که به تعطیلی میروند/ قلبی که روی دست بهار مانده است / کفهای پر کشیده بر پر مرغانی که به سمت شمال می روند .سرشارم از شکایت سنگها وقتی که در ترنم رودخانه ترک می خورند ./سرشارم از برف، از ترنم انگور، نور / و در انتظارم/ از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی ./ من برخیزم/ و در درخشش روزی دیگر / باقی زندگی را پی گیرم. ............. آمدن بهار مبارک . معصوم بودن دو احساس متضاد به تو میدهد .گاه احساس پوچی و ناتوانی می کنی ، درست مثل خرگوشی تنها در میان یک عالم گرگ ...اما گاهی هم احساس می کنی با همه ی این شقاوتها چقدر خوب پاک مانده ای بعد از خودت راضی می شوی که به زیبایی جهان افزوده ای .آخرین انار دنیا ص83 صدای طبل توخالی. بهانه زیاد داریم برای فخر فروشی . بهانه های واهی و توخالی ! بهانه ها .دروغها .... دروغهای رنگارنگ و دوستی های کاذب . دورویی و حرف از زدن از کوچکترین عیوب یکدیگر . چون سراپا خوبی هستیم و باید این را ثابت کنیم با صدای بلند ... حتی با فحش ! ... وقتی روی منابع پایان نامه بهتر تمرکز می کنم می بینم چه فرهنگی داشته ایم. فرهنگی که از ارزشهای انسانی می گوید . اشتراکی بزرگ بین ملتها .فرهنگمان توی کتابخانه ها خاک میخورد و ما ناگزیر با صدای بلند از خودمان صحبت می کنیم . از خود امروزیمان که مدعی است و پشتوانه ها را نمی شناسد.... از خودی که اصول انسانی را نادیده گرفته و با رنگ و لعابی دیگر توجیه اش می کند و باز هم مدعی است . کجا ایستاده ایم ؟ این را به بچه ها می گویم . بچه های کلاس که هر یک با شوقی کودکانه و پاک در چشمانشان نگاه می کنند . کجا ایستاده ایم و چطور ایستاده ایم و بر چه ایستاده ایم ؟!
حتی اینجا
محله ای بدنام در"ملبورن"1.
دختران بسیاری باز کردند سینههاشان، رازهاشان
دختران بسیاری اما محبوبم
از تو پرم
حتی اگر سینههای خامشت را ندیده باشم
هر چه خاموشتر، لبریزتر، انتظارتر
چون کوهی که از آن بالا میروی و دم نمیزند
تا آن صبح که سینهاش را میگشاید
و ذوب میکند اشیاء را
آدمی هم اشیاست.
از تو پرم
و گس لبهایت از هزار باکره بکرتر است
گس لبهایت همان نفسی است که کشید
آنکه اول بار تو را کشید
خیره ماند و درماند
ما
حسرت اوئیم بوسیدن تو را.
به پوچی این هتلها
کافهها
ساحلها
اگر تو نبودی
اگر تو نباشی
دریا غرق میشود در رگهایم.
1-ملبورن: شهري در جنوب شرقي استراليا
| Design By : RoozGozar.com |

